ميرزا حسن حسينى فسايى

205

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

در سال 232 : سلطنت را گذاشته ، بدرود زندگانى نمود و از عمرش سى و دو سال گذشته بود و سبب وفاتش را نوشته‌اند بناخوشى استسقاى لحمى مبتلا شد ، او را براى معالجه در تنور گرمى گذاشته ، خفتى در ناخوشى خود ديد بار ديگر تنور را گرم‌تر از اول كرده بيشتر از اول در او نشست و بعد از بيرون آمدن چند ساعتى بيش زنده نماند « 1 » . [ وقايع فارس در روزگار جعفر بن محمد معتصم ( المتوكل على الله ) و منتصر ] در همين سال [ 232 ] : اهل مشورت لواى خلافت و سلطنت را براى جعفر بن محمد - معتصم ، افراشته او را المتوكل على اللّه گفتند « 2 » . بعد از استقلال متوكل در همين سال [ 232 ] : محمد بن ابراهيم بن مصعب را والى مملكت فارس نمود [ و او ] با ابهت و جلال وارد فارس گرديد . « 3 » در سال 235 : از متوكل ، احكام به اطراف بلاد مسلمانى بردند كه تمامت اهل ذمه از يهود و نصارا و مجوس كمربند زنبور بسته ، طيلسان عسلى بپوشند « 4 » و شاعر اين دو چيز را در شعر آورده كه : اينك عسلى « 5 » دوخته دارد مگس نحل * پيش لب شيرين تو زنبور ميان را « 6 » در سال 236 : جعفر متوكل ، محمد بن اسحق بن ابراهيم بن مصعب « 7 » پسر برادر محمد بن - ابراهيم ، والى فارس را صاحب اختيار در امر فارس نمود و محمد بن اسحق ، عم خود را از حكمرانى فارس معزول داشت و پسر عم ديگر خود حسين بن اسماعيل بن ابراهيم بن مصعب را فرمانفرماى فارس نمود و حسين بعد از ورود به فارس در روز عيد نوروز چندين هديه براى عم خود محمد بن ابراهيم فرستاد از جمله حلواى بسيار لذيذى بود ، محمد از آن حلوا بيشتر از عادت بخورد پس به فرمان برادرزاده خود محبوس گشته ، موكلان او چندان تشنه‌اش داشتند كه بعد از دو روز از تشنگى هلاك گرديد . و هم در آن سال [ 236 ] : متوكل خانه‌هاى مجاورين قبر جناب سيد الشهدا حسين بن -

--> ( 1 ) . يعقوبى مىنويسد : ( معتصم روز پنجشنبه يازده شب مانده از ماه ربيع الاول سال 227 بدرود زندگانى گفت و در قصر خود ( جوسق ) دفن شد ، سن او چهل و نه سال و حكومتش 8 سال بود ( تاريخ يعقوبى ، جلد دوم ، ص 505 ) اما در كامل ، ابن اثير سن او را بقولى چهل و هفت سال و دو ماه و هيجده روز و بقولى ديگر چهل و هفت سال و هفت ماه نوشته است . ( ج 5 ، ص 265 ) . ( 2 ) . او ( ابو الفضل جعفر بن معتصم ) است ، ( او با شيعه تعصب داشتى و در سنه ثلاث و ستين و ماتين گور حسين بن - على ( ع ) . . . خراب كرد چنان كه زمين را شخم كردند و مردم را از زيارت كردن و مجاور شدن منع نمود و آب در صحرا افكند تا گور به كلى باطل گردد چندانكه گور بود آب حيرت آورد و به آنجا نرسيد بدين سبب آن را مشهد حائرى خوانند ) . ( تاريخ گزيده ، ص 322 ) . و ( چهارده سال و نه ماه و نه روز خلافت كرد و در منتصف شوال سنه سبع و اربعين - و ماتين به ارشاد پسرش بر دست غلامان كشته شد و . . . عمرش چهل و دو سال . . . بود ) . تاريخ گزيده ، ص 325 . ( 3 ) . ر ك : كامل ، ج 5 ، ص 279 . ( 4 ) . ( به فرمان متوكل مردم اديان ديگر را غيار بدوختند ) . تاريخ گزيده ، ص 324 . ( 5 ) . پارچه زردرنگى كه اهل ذمه جهت امتياز بر دوش جامه مىدوختند . سعدى راست : اين حلاوت كه تو دارى نه عجب كز دستت * عسلى دوزد و زنار ببندد زنبور كاتب در متن ( نحل ) را از آخر مصراع اول به اول مصراع دوم برده است . ( 6 ) . بيت از سعدى است در غزلى به مطلع : ساقى بده آن كوزه ياقوت روان را * ياقوت چه ارزد بده آن قوت روان را ( 7 ) . ر ك : كامل ، ج 5 ، ص 287 .